قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
226
تاريخ الفي ( فارسى )
بازخوانى و در مسجد رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، جمع نموده در حضور اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، ايشان را سوگند داده بر ايشان حجّت گيرى كه با رعيّت عدل كنند و از جور و ظلم اجتناب نمايند ، و در اين معنى تأكيد بليغ نموده ايشان را دستورى دهى تا باز گردند . اگر بدين منوال ميسّر گردد نيكو ، و الّا در جهان كافيان معتمد بسيارند . اين عمّال ظالم را عزل كن و بدل ايشان كافيان خردمند و عاملان هنرمند نصب كن تا از اين گفتگوى باز رهى و دردسر منقطع گردد ، ان شاء اللّه تعالى . جماعتى ديگر از اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، كه حاضر بودند همه سخن حجّاج بن عزيه را پسنديدند ، بنابراين امير المؤمنين كس فرستاد و عمّال خود را از جميع بلاد باز طلبيد . چون حاضر آمدند همه را در مسجد رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، جمع كرد و در حضور اصحاب رسول خداى گفت : اى مردمان ، عاملان و نايبان من اين جماعتاند كه حاضر آمدهاند . اگر دل شما چنان مىخواهد كه ايشان را معزول كنم و جماعتى ديگر را كه پسنديدهء شما باشند به ولايات بفرستم چنان كنم و رضاى شما در آن نگاهدارم . مرتضى على گفت : سخن حقّ تلخ باشد و بر دل مردمان گران آيد و سخن باطل شيرين و سبك نمايد ، و چون قبول افتد عاقبت زيان ظاهر شود . و تو مردى كه اگر سخن راست و حقّ شنوى در خشم شوى و اگر دروغى شنوى دل تو بدان خوش شود و باور مىدارى . از تو چند كار به مردمان رسانيدند كه اگر دست از آن باز دارى بهتر از آن باشد كه بدان كارها ثبات نمايى . از خداى تعالى بترس اى عثمان و توبه كن از اعمالى كه مسلمانان آن را از تو اكراه مىدارند . پس طلحه گفت : اى عثمان ، مردمان تو را دشمن گرفتهاند به سبب اين بدعتها كه نهاده و كارهايى كه كردهاى [ و ] پيش از اين نديدهاند و معهود نبودهاند . اگر از آن امور بازگردى و طريق مستقيم محمّدى پيشگيرى در دنيا و آخرت فلاح يا بى و مؤمنان همه منقاد و مطيع تو باشند ، و الّا و بال دنيا و آخرت به تو بازگردد . پس امير المؤمنين عثمان از اين سخن در خشم شد و گفت : چه مىطلبيد و از من چه مىخواهيد ؟ هيچ كارى نكردهام كه نمىبايست كرد و هيچ بدعت نيز نكردهام ، ليكن شما جماعتيد تهمت زننده و حاسد . هرچه شما را دل مىخواهد مىگوييد و دلهاى مردمان را بر من تباه مىكنيد . اى پسر خضرميه بنشين و بر گوى كه من چه كردهام و چه گفتهام ؟ طلحه گفت : همين سخنها كه من ترا گفتم علىّ بن ابى طالب نيز ترا گفته . چرا اين سخن كه با من مىگويى ، با او نگفتى و آنچه از من مىپرسى از او نپرسيدى تا تو را بر گفتى و خبر دادى كه چه كردهاى و چه گفتهاى . اين سخن بگفت و برخاست و از نزديك عثمان بيرون آمد و امير المؤمنين مىانديشيد و تفكّر مىنمود تا مگر عمّال را معزول كند يا باز به سرمنزل فرستد ، كه ناگاه خبر رسيد مالك